با قطعیت می‌توان گفت که The Last of Us Part 1 یکی از کامل‌ترین بازی‌های تاریخ از لحاظ گیم پلی و داستان است. بازی‌ای که عناوین ترس و بقا را به مرحله‌ای تازه کشاند و قدرت روایت سینمایی بازی‌های ویدیویی را به رخ کشید. ناتی‌داگ کار سختی برای ساخت دنباله‌ای برای یک بازی کامل داشت و آنها پس از مدت‌ها و فراز و نشیب زیاد، بالاخره توانستند شماره دوم این سری را بسازند. بازی لست اف اس 2 اثری کاملاً متفاوت و پخته نسبت به دیگر بازی‌های ویدیویی سرگرم‌کننده موجود بود. اثری که بحران نقد بازی را پیش آورد و باعث شد تا مخاطب عام ویدیوگیم و کژوال گیمر، درکی از آنچه تجربه می‌کرد پیدا نکند و حتی از آن تنفر پیدا کند. با انتشار ریمستر بازی و نسخه کامپیوتر، بر آن شدیم که به بررسی این بازی از بعدی تازه بپردازیم. در مطلب بررسی و نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered سعی می‌کنیم تا بازی را از ابعاد عمیق‌تری بشناسیم و در عین حال ببینیم که آیا نسخه ریمستر و پورت کامپیوتر آن چه ایراداتی دارد و آیا ارزش خرید و دانلود را دارد یا خیر.

ابتدا باید خاطرنشان کرد که نمی‌توان ادعا کرد که بازی The Last of Us 2 را بررسی کرده و سرسری از کنار داستان عبور کرد. در نتیجه اگر بازی را تجربه نکرده‌اید، از مطالعه این مطلب دوری کنید. تمامی جزئیات داستانی قرار است در مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered فاش شود. این مطلب بیشتر برای فردی مناسب است که بازی را تجربه کرده و می‌خواهد که با دید متفاوتی به آن بنگرد و ببینید که چرا با یکی از بهترین بازی‌های تاریخ روبه‌رو است. اگر هم که بازی را تجربه نکرده‌اید، اصلاً نیازی به خواندن نقد و بررسی ندارید، لست اف اس 2 یکی از تأثیرگذارترین بازی‌های تاریخ است که تجربه آن به‌تمامی گیمرهایی که به هنر بازی اهمیت می‌دهند، پیشنهاد می‌شود.

نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered

نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered

بازی لست اف اس 1 با یک جنایت تمام‌عیار به پایان رسید. جایی که جوئل، شخصیت اصلی داستان برای نجات الی که او را همانند دخترش می‌دید، جان انسان‌های بی‌گناه را گرفت. جایی که نجات جهان برای او اهمیت کمتری از نجات الی داشت. داستان The Last of Us Part 2 Remastered با یک اعتراف شروع می‌شود. جایی که جوئل می‌‌داند چه گناهی مرتکب شده اما دارد کم‌کم با آن کنار می‌آید. همان ابتدای بازی و زمانی که جوئل پشت اسب نشسته و قطعه‌ی موسیقی Unbroken پخش می‌شود، می‌توان تغییرات را دید. جوئل میلر آن فرد زجردیده، عصبانی و شکست‌خورده بازی اول نیست، این صحنه اسب‌سواری مثل پلی می‌ماند که آن کاراکتر سابق را با جوئل میلر جدید، فردی مسئولیت‌پذیر و امیدوار به آینده، پیوند می‌دهد. او واقعاً ناگسستنی به نظر می‌رسد، دقیق مثل اسم قطعه‌ای که همراه او پخش می‌شود. این قطعه به‌نوعی تغییر و تحول داستان را نشان می‌دهد و کم‌کم می‌فهمیم که دلیل این تغییر و رشد شخصیت جوئل، الی است که مانند نوری به زندگی او تابیده شده است. متوجه می‌شویم که او الی را از ته دلش دوست دارد و برای او دست به هر کاری، تاکید می‌کنم هر کاری خواهد زد. اگر جوئل او را از دست دهد، پایه و اساس زندگی‌اش را از دست داده است. جوئل به الی قول می‌دهد که همیشه مواظبش باشد، اما آیا الی چنین قولی به او می‌دهد؟‌ آیا الی برای جوئل دست به هر کاری خواهد زد؟ بازی لست اف اس 2 همان ابتدا ما را در نقش شخصیت‌هایی قرار می‌دهد که فکر می‌کنیم می‌شناسیمشان، ما هم مثل جوئل به ابی، دختر تنومند و سرد بازی اعتماد می‌کنیم. اما سرنوشت تلخی برای جوئل رقم می‌زنیم. بازی همان چند ساعت اول به ما می‌فهماند که این سرنوشت فردی صمیمی و فداکار در دنیای تاریک پسا‌آخرالزمانی است. نیل دراکمن بهتر از این نمی‌توانست این تغییر شخصیت جوئل را به ما بفهماند، جایی در این دنیا برای رشد و رستگاری در لست اف اس نیست. اینجا تنها گرگ‌هایی را می‌بینیم که به دنبال طعمه می‌گردند. درسی که الی خیلی سخت یاد می‌گیرد. تجربه‌ای که باعث می‌شود او هم مانند بقیه‌ی آدم‌های باقی‌مانده، مانند یک گرگ وحشی رفتار کند، اما بیخود اسم این بازی را آخرین ما نگذاشته‌اند، ذره‌ای از انسانیت داخل تک‌تک ما باقی مانده، آخرین ذره انسانیت، آخرین انسان‌های باقی‌مانده. با این مقدمه و آشنایی با دنیای بی‌رحم لست اف اس، وقت آن است نگاهی به شخصیت‌ها و داستان کلی بازی بیندازیم.

داستان بازی The Last of Us 2، بخش اول الی

نقد The Last of Us Part 2

الی در شروع بازی دوم، مداوم با خودش کلنجار می‌رود. قضیه‌ی آن بیمارستان چه بود؟ مگر او کسی نیست که می‌توانست بشریت را نجات دهد؟ جوئل چرا او را ربود؟ آیا تمام آنچه شنیده دروغ بوده است؟ او به دنبال یافتن این سؤالات می‌گردد، در عین حال جایگاهش را در جامعه‌ی کوچک انسانی در جکسون پیدا کرده و آرام هم دارد مسئولیت‌های بزرگ‌تری قبول می‌کند. او دختری است که هنوز نمی‌داند که در دورانی فوق‌العاده تاریک زندگی می‌کند و جزو آدم‌هایی است که همچنان آروزهای بزرگی در سر دارد، می‌خواهد فضانورد شود، می‌خواهد تمدن بشری دوباره به حالت قبل بازگردد. اما واقعیت‌های دنیای لست اف اس، اجازه‌ی چنین رویاپردازی بزرگی را به او نمی‌دهد. جوئل جلوی چشم‌های الی سلاخی می‌شود، او تاوان تصمیمی که در پایان بازی اول گرفت را می‌دهد، الی همانند ما به‌عنوان بازی‌کننده میخکوب این صحنه می‌شود. ما همراه الی است که واقعیت این جهان را درک می‌کنیم و متوجه می‌شویم که خبری از رویا و رستگاری در این جهان نیست. داستان در ادامه رویکرد انتقام به خود می‌گیرد، در واقع الی همراه دینا که شخصیتی مهم برای داستان بازی دوم است، سفری برای یافتن گروهی که جوئل را به قتل رسانده‌اند می‌گیرند. سیاتل منطقه‌ی تازه‌ای است که برای اولین بار پا در آن می‌گذاریم. تک‌تک جزئیات این مکان جدید با دقت بسیار خاصی طراحی شده است. جالب است که ما ابتدا در منطقه‌ای وسیع و باز قرار داریم و سپس باید از یک سری دیوار و آنگاه دروازه بگذریم که مرحله‌ی مهمی در داستان‌های قهرمانی و اساطیری است، جایی که قهرمان داستان باید همانند ارباب حلقه‌ها از یک سری آستانه عبور کند، هر چند گذر از آستانه در بازی The Last of Us Part 2 Remastered بیشتر به فیلم پارک ژوراسیک شباهت دارد، دیوارها جلوی تسخیر مکان به دست ما را نمی‌گیرند، بلکه دیوارها جلوی جهان را گرفته‌اند که ما را تسخیر نکند. دقایق اول در سیاتل، اهمیت زیادی برای شروع داستان انتقام الی دارند. آب و هوا آفتابی است، محیط باز و گسترده‌ای جلوی ما قرار دارد، الی و دینا مداوم با هم شوخی می‌کنند و ما هم باید همراه شهر را همراه آنها بگردیم. با خودمان می‌گوییم که خب سفر قهرمان شروع شده و او در نهایت به انتقام می‌رسد. اما کم‌کم می‌فهمیم که این سفر قهرمان نیست، این سقوط قهرمان است.

دنیای واقعی به آرامی الی را تسخیر می‌کند. همان سمی که قاتلان جوئل را مسموم کرده به آرامی در ذهن الی نفوذ می‌کند. سیاتل، آن روی تاریکش را نشان می‌دهد. عرض مکان‌ها کم‌کم، کاهش می‌یابد، تمرکز داستان خطی‌تر می‌شود، آسمان رنگ خاکستری به خود می‌گیرد و آن شوخی‌های بین الی و دینا رنگ می‌بازند. الی با درک واقعیت جهان بیرون به فردی عصبانی و پرخاشگر تبدیل می‌شود، او به یاد می‌آورد که زمانی چه اوقات شیرینی با جوئل گذرانده و حالا تنها فردی که می‌توانست یک زندگی عادی به او بدهد، کشته شده است. «نمی‌توانم بگذارم جوئل برای هیچ بمیرد.» روز دوم سیاتل فکر می‌کنید که از هدف الی باخبر شده‌اید، اما شهر به تسخیر شما ادامه می‌دهد. محیط تاریک‌تر می‌شود، پازل‌ها سخت‌تر و دشمنان هم چالش‌برانگیزتر. سیستم گیم پلی بازی هم شما را مجبور می‌کند که سریع‌تر شوید، خود را ارتقاء دهید، تجهیزات جدید پیدا کنید و به طور کلی به یک ماشین کشتار تبدیل شوید، سیستم‌های گیم پلی The Last of Us Part 2 Remastered طوری طراحی شده‌اند که بتوان حداقل حس و حال الی را فهمید نه اینکه حس ما به‌عنوان بازی‌کننده اهمیت پیدا کند. تمامی سیستم‌ها در خدمت یک هدف است: القای حس درد. کم‌کم حس درد بر ما و الی غلبه می‌کند، دیگر کشتن دشمنان حس رضایت‌بخش سابق را ندارد، حتی فلش‌بک‌هایی که نشان داده می‌شود هم رنگ سیاه به خود گرفته‌اند و مداوم دارند ما را از جوئل دور می‌کنند. آن درد و رنجی که در الی شعله می‌کشد ما را با تخریب و نابودی دنیای بیرون وا می‌دارد تا رسیدن به شخصیت نورا.

نورا که در گوشه‌ای از بیمارستان گیر افتاده، اوج دیوانگی و تغییر شخصیت الی را نشان می‌دهد. نورا دیگر راه فرار ندارد و قرار است بمیرد، اما الی شروع می‌کند به شکنجه دادنش. اینجاست که می‌فهمیم الی دیگر نه طبق منطق جلو می‌رود، نه این داستان قرار است طبق اصولی که برای داستان یک بازی ویدیویی تعریف کرده‌اند پیش برود. کشتن نورا، اوج بی‌حسی کامل الی ناشی از درد را نشان می‌دهد. تازه این شروع تصمیمات احساسی و عجیب الی است. روز سوم سیاتل تاریک‌تر از روز دوم پیش می‌رود. متوجه می‌شویم که دینا از جسی باردار است، اما الی نمی‌تواند بیخیال انتقام شود و برگردد، او می‌خواهد همه چیز را نابود کند. باران شروع به باریدن می‌کند، این بار از زیر آب حرکت می‌کنیم، حتی یک قایق پیدا می‌کنیم و قایق‌سواری می‌کنیم، همه چیز اشتباه به نظر می‌رسد. الی که ما در روز قبل با او آشنا شدیم، این‌طور نباید عمل کند. شوخی‌هایی که بین الی و جسی هم رد و بدل می‌شوند، سرنخ دیگری هستند تا اینکه الی به دروغ کاری می‌کند که جسی از او جدا شود. بازی The Last of Us 2 بیش از هر بازی دیگری ما را با شخصیت اصلی‌اش تنها می‌گذارد. بازی کاری می‌کند که کنترل کردن شخصیت به یک عذاب و درد تبدیل شود. آنقدر از شما انرژی می‌گیرد که اصلا نمی‌دانید چرا باید این بازی را ادامه دهید؟ بازی به آرامی شما را با آن شخصیتی که در ذهنتان ساخته‌اید دور می‌کند. دیگر دوست ندارید به سفر الی ادامه دهید. وقتی حتی نجات تامی برای الی اهمیتی ندارد، انتقام دیگر چه معنی دارد؟ آن لحظه‌های تنهایی و خصوصا بارانی که بر سر و صورت الی می‌بارد، ما را با این واقعیت بیشتر روبه‌رو می‌کند. این بازی‌ای است که ارزش سکوت را می‌داند، می‌خواهد بازی‌کننده را از شخصیت اصلی جدا کند. الی که در سرش آشوب است در انزوا و سکوت کامل به دریدن انسان‌ها ادامه می‌دهد. دیگر عدالت، انتقام و هیچ‌کدام از این‌ها برایش اهمیت ندارد، مساله به یک وسواس تبدیل شده است. ناتی‌‌داگ کاملاً استادانه سعی می‌کند که جلوی شما و آن هدف بیهوده را بگیرد. امواج اقیانوس به شدت به شما حمله می‌کنند، محیط علیه شماست. اما الی همچنان ادامه می‌دهد، او روی واقعی شخصیت جدیدش را به نمایش می‌گذارد، سگی را با یک گلوله می‌کشد و به‌جای آنکه به ابی برسد به اوون و مل می‌رسد. الی به همان نقطه‌ای می‌رسد که وسواس فکری‌اش او را هدایت کرده: گرگی که هر کسی که جلویش قرار بگیرد را می‌درد. او در مسیر نابودی دشمنانش، خودش را نابود می‌کند. او فردی است که حالا دست به کشتن یک زن باردار زده و دیگر هیچ‌چیزی برای از دست دادن ندارد. دیگر انتقام جوئل اهمیتی ندارد، الی صرفا می‌خواهد آن وسواسش را به ورطه‌ی نابودی بکشاند. تازه زمانی که فکر می‌کنید هیچ‌چیز بدتر از این نمی‌شود، اتفاق دیگری می‌افتد. ابی به الی می‌رسد و آن جمله‌ی مشهور: «ما گذاشتیم شما دو تا برید، اما خرابش کردی.»

نقد داستان The Last of Us Part 2 Remastered، بخش دوم ابی

داستان بازی لست آف آس پارت 2 در نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered

پس از آن لحظه‌ی بسیار مهم و رسیدن الی و ابی، یک‌باره اتفاق عجیبی می‌افتد. بعد ده تا پانزده ساعت بازی با شخصیت الی و ورود به دنیای تاریک او، حالا باید نقش قاتل جوئل را بازی کنیم. می‌دانم که بسیاری در این نقطه بازی را رها کردند، وقتی نیمه‌ی داستان را با الی تجربه کردید و سربازهای WLF را بیشتر شناختید، ارتباط گرفتن با ابی غیرممکن است و نکته‌ی داستان دقیقا همین است. ما به‌عنوان یک بازی‌کننده، نقش مثل دینا و جسی داشتیم. یعنی از الی حمایت می‌کردیم که او مسیر انتقامش را جلو ببرد. تازه این بعد خشونت‌آمیز الی را هم از سر اینکه او کاراکتر محبوب ماست، نادیده می‌گیریم. اما وقتی بحث به ابی کشیده می‌شود، همدلی با او کار ساده‌ای نیست. ما یک بار به او اعتماد کرده‌ایم، چرا باید دوباره به او اعتماد کنیم؟ داستان هوشمندانه نقش ما را هم در نظر می‌گیرد، ما نیز به آخرین بازمانده تبدیل شده‌ایم، آخرین افرادی که همچنان ذره‌ای انسانیت در خود داریم و نسبت به خشونت آگاهیم. اما نیل دراکمن همان ابتدا به ما حقیقتی را نشان می‌دهد که هیچ‌گاه به ذهن ما هم نمی‌رسید. ابی در واقع دختر جراحی است که جوئل به قتل رسانده است. ابی هم دنبال انتقام بود. لحظه‌ی کشتن جوئل را حالا در قالب ابی تجربه می‌کنیم. بازی لورا بیلی در این نقش فوق‌العاده است، اشتباه نیست اگر بگوییم که او بهترین بازیگر این بازی است. آن لحظه متوجه می‌شویم که حس رضایت در صورت ابی پس از قتل جوئل دیده نمی‌شود، این چیزی نبود که او انتظار داشت حس کند. از همین‌جاست که داستان ابی شروع می‌شود یا بهتر است بگویم داستان اصلی بازی The Last of Us Part 2. از این نقطه به روز اول سیاتل برگردانده می‌شویم. ما با دنیای WLFها آشنا می‌شویم. متوجه می‌شویم که تمام آدم‌هایی که آنها را دشمن خطاب می‌کردیم، انسانی معمولی مثل ما بودند. این واقعیت پنهان دنیای لست اف اس است. ما آخرین بازمانده‌هایی هستیم که همچنان ذره‌ای انسانیت در ما باقی مانده است. ناتی‌داگ در روز اول سیاتل سعی می‌کند تا به ما احساس گناه بدهد، اینکه ما انسان‌هایی را کشته‌ایم که مثل ما بودند. پس دست ما هم به خون انسان‌های بیگناه آلوده است. اما خب چرا باید به این انسان‌ها اهمیت بدهیم؟ آنها که دشمن الی بودند و ما هم صرفا حامی او. اینجاست که ناتی‌داگ به طرز استادانه‌ای ما را با آن سوی داستان آشنا می‌کند. ما نمی‌خواهیم در نقش ابی بازی کنیم، اما کنجکاوی باعث می‌شود همچنان ادامه دهیم. ما آرام با دنیای ابی آشنا می‌شویم. با عقایدش آشنا می‌شویم، متوجه می‌شویم که او رابطه‌ای عاشقانه با اوون دارد و در نهایت با او همدلی می‌کنیم. این تغییر عقیده ما به‌عنوان بازی‌کننده، شاهکار ناتی‌داگ است. تازه متوجه می‌شویم که ابی، شخصیتی عمیق‌تر از آنچه فکر می‌کردیم است. او از آن دسته انسان‌های تندرو مذهبی متنفر است، او انسانی است که می‌خواهد کنار عزیزانش زندگی کند. با بعدی از شخصیت ابی آشنا می‌شویم که به قول نیل دراکمن، او را تبدیل به آخرین بازمانده‌ها می‌کند، آن بعد انسانی او.

آشنا شدن با دشمن و نجات شخصیت یارا، نقطه‌ی عطفی در زندگی ابی به شمار می‌رود. تقابل دو جهان را در چند ساعت می‌بینیم، اما باخود می‌گوییم که چرا ابی باید دشمن را نجات دهد؟ اما همین عمل نجات دادن است که واقعیت شخصیت ابی را نمایان می‌کند. همین اتفاق است که نظر ما را نسبت به او عوض می‌کند. ابی تا اواخر روز دوم، شخصیتی شکست‌ناپذیر، تنومند و سرد است که طوفان هم او را تکان نمی‌دهد. تا اینکه کم‌کم ضعف‌های شخصیت او نمایان می‌شود. جایی که باید از پل هوایی عبور کنیم که ترس‌های ابی را به نمایش می‌گذارد. طراحی صدا، بازیگری لورا بیلی، موسیقی، دیالوگ‌ها، فضاسازی، شخصیت‌پردازی در این مرحله درجه یک است. ما را یاد اپیزود زمستان از بازی The Last of Us 1 می‌اندازد. ابی هر لحظه ممکن است به پایین پرتاب شود، ما نه‌تنها قوت شخصیت بلکه ضعف‌های او را هم داریم می‌شناسیم. ابی دارد مسیر رستگاری را طی می‌کند، آن بعد انسانی‌اش، آن یک ذره انسانیتش دارد شکل می‌گیرد. او کم‌کم در نقش جوئل فرو می‌رود و تمام زندگی‌اش به نجات پسر کوچکی تبدیل می‌شود، دقیقاً مثل جوئل و الی. الی دارد از یک سمت به سوی قلب تاریکی می‌رود و ابی برعکس دارد از قلب تاریکی به سمت روشنایی حرکت می‌کند. اواخر بازی دیگر پایه‌های اخلاقی شخصیت ابی خرد می‌شود، دیگر دوست و دشمن مهم نیست، او تنها به نجات لو (Lev) فکر می‌کند. متوجه می‌شویم که نیل دراکمن نمی‌خواست که ما نسبت به گرگ‌ها یا WLFها احساس گناه کنیم، بلکه اواسط بازی می‌خواست که نقش آنها را در زندگی ابی نشان دهد. هیچ بازی‌ای تابه‌حال نبوده که اینطور به رشد شخصیت و تغییر عقاید آنها بپردازد. وقتی هم دوست و هم دشمن را می‌کشید، آنگاه متوجه می‌شوید که روز سوم سیاتل در داستان ابی، روز فدا شدن است. آخرین حلقه از تغییر یک شخصیت در داستان که کاملاً استادانه طراحی شده است، در واقع چیزی کمتر از یک شاهکار ندارد.

خود را فدا کردن در چنین جهانی اما تاوان عظیمی دارد. فرار کردن از جزیره آتش‌گرفته بازی، حس یک اتفاق تاریخی را در مدیوم ویدیوگیم دارد. نمایش احساسات منزجرکننده بشری، در واقع نمایش بشر به شکل کاملاً عریان. اینکه ذات بشر در نهایت ما را به نابودی می‌کشاند. خشونت و چرخه‌ی خشونت، چیزی جز تخریب و مرگ باقی نمی‌گذارد. پیام اصلی بازی دوم باعث شده تا اهمیت کلیکرها و زامبی‌ها در بازی دوم کاهش پیدا کند و دراکمن سعی کرده تا با بازی دوم، نقدی بر بشر در جامعه‌ای پساآخرالزمانی ارائه کند. بشر قرار نیست از اشتباهات قبلی‌اش درس بگیرد، این چرخه‌ی خشونت قطع نمی‌شود. دشمن اصلی ما کلیکرها نیستند، خود ما هستیم. فرار ابی و لو از آن میدان جنگ، مثل فرار از تاریکی است تا اینکه یادمان می‌آید ده ساعت پیش چه اتفاقی افتاده و بله، اوون و مل به شکل وحشتناکی سلاخی شده‌اند. اینجاست که تاوان زندگی به‌‌عنوان یک انسان، یک فرد فداکار در دنیای لست اف اس مشخص می‌شود. ابی برای انتقام عزیزانش پا به سالن تئاتر می‌گذارد که الی و دوستانش آنجا کمین کرده‌اند. با یکی از جالب‌ترین باس‌فایت‌های تاریخ بازی‌‌های ویدیویی هستیم: ما باید الی را بکشیم. الی، باس‌فایت داستان ابی است. اما این نبرد حالا رنگ و بوی دیگری دارد، ما داستان را کاملاً متوجه شده‌ایم، می‌دانیم که الی آن فرشته‌ای که فکر می‌کردیم نیست، حتی از او متنفر شده‌ایم. نبرد بین ابی و الی فوق‌العاده خشن است، به‌نوعی خلاصه‌ی این دو شخصیت را در این چند دقیقه می‌بینیم. اینجاست که متوجه می‌شویم، نمی‌توانیم طرف هیچکدام را بگیریم، نه الی نه ابی. نبرد این بین دو تماماً ناشی از حس درد و رنج است، هیچ منطقی دیگر وجود ندارد. ابی دست به چاقو می‌برد که زنی باردار را بکشد، دقیقاً کاری که الی کرده، اما آن ذره‌ی انسانیت که شخصیت Lev در او کاشته، جلوی این کار می‌گیرد.

چرخه خشونت لست اف اس 2 کی متوقف می‌شود؟

روایت خشونت و انتقام در بازی لست آف آس 2

در ادامه مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered باید به بخش پایانی آن بپردازم. بعد از این همه خشونت، کشتن تک‌تک شخصیت‌های مهم داستان، به راه انداختن کشتاری بی‌سابقه، بازی‌کننده حق دارد که کمی از آن فضا فاصله بگیرد. آن اتاق مشهور ناتی‌داگ نشان داده می‌شود. دقیقاً مشابه Uncharted 4 که به نوعی ما را با دنیای جدید شخصیت‌ها آشنا می‌کند و می‌بینیم که چه اتفاقی بر سر آنها افتاده است. ناتی‌‌داگ ارزش اشیاء را به خوبی می‌داند و مداوم هم به آنها ارجاع می‌دهد. هیچ شیء این بازی بی‌دلیل طراحی نشده است، هیچ بازی‌ای به این شکل، رابطه میان شخصیت‌ها و اشیاء را نشان نمی‌دهد. داستان‌سرایی محیطی بازی درجه یک است.  متوجه می‌شویم که الی با دینا و پسر کوچکش در مزرعه‌ای دورافتاده زندگی می‌کنند. الی به نظر زندگی عادی دارد، او دوباره شوخی‌هایش را شروع کرده، آن بعد انسانی‌اش نمایان است. آسمان روشن و آفتابی است و زندگی به مراد آنها می‌گذرد. اما این پایان داستان نیست. شاید داستان The Last of Us 2 اینجا به پایان برسد، اما به بستار نرسیده است. مرگ جوئل که نباید اینطور بی‌معنی و ابزورد فراموش شود. نه الی نمی‌تواند با این مساله کنار بیاید، دوباره افکار سابق آن ضربه‌های روحی که خورده به سراغش می‌آیند. او حس ترس پیدا می‌کند، کل هویتش به خطر افتاده است. زمانی فرصت داشت که جوئل را به‌خاطر تصمیمی که گرفته بود، ببخشد. الی می‌خواست در آن بیمارستان بمیرد، نمی‌خواست که زنده بماند و به جوئل هم می‌گوید که شاید روزی بتواند او را ببخشد. اما ابی این فرصت بخشش را از او گرفت. مسئله‌ی او دیگر انتقام نیست، او می‌خواهد خشم اینکه جوئل، ارزش زندگی الی را از بین برد به شکلی فیزیکی نشان دهد. اینجاست که الی سرنخی از تامی دریافت می‌کند و پا به جزیره‌ای دیگر می‌گذارد. او رد ابی را گرفته و می‌خواهد کار را تمام کند.

بخش پایانی بازی شاید به نظر بسیاری، اضافه است. چرا باید در جزیره‌ای جدید پا گذاشت؟ چرا باید به انتقام ادامه داد؟ دیگر خشونت بس است. جوئل هم قطعا نمی‌خواست این اندازه خون و خون‌ریزی به پا شود. الی اما این حرف‌ها سرش نمی‌شود. فردی که این اندازه ضربه دیده، نمی‌تواند چنین مسائلی را بفهمد. جزیره‌ی پایانی بازی با آنچه تابه‌حال دیده‌ایم تفاوت دارد، فضا کاملاً روشن است. طبیعت آن متفاوت با جکسون و سیاتل است و البته دشمنان تازه‌ای هم در این منطقه وجود دارند که با تمام افرادی که تابه‌حال دیده‌ایم تفاوت دارند. آنها جانی و قاتل تمام عیارند. انسان برای آنها هیچ اهمیتی ندارد، ورود به این نقطه، ورود به ذهن آشفته شخصیت الی است. الی هم کم‌کم خوی حیوانی می‌گیرد، دقیقا مثل جوئل در بازی اول به کشتن عادت می‌گیرد، کشتن آدم‌ها هیچ اهمیتی برایش ندارد. تازه الی مداوم دارد ضربه می‌خورد، خون تمام بدنش را گرفته، اما دست‌بردار نیست، دراکمن نشان می‌دهد که الی که اینجا می‌بینیم با آنچه اول بازی دیدیم تفاوت دارد. نکته‌ی جالب آن است که الی با پا گذاشتن در آن جزیره به شورشیان کمک می‌کند تا از شر این جانی‌ها راحت شوند، اما آن بخش داستان هیچ اهمیتی برای الی ندارد. لحظه‌ای که زندانی‌ها را آزاد می‌کند، زندانی‌ها او را مثل یک حیوان وحشی می‌بینند، دقیقا گیم پلی هم در این بخش کاری می‌کند که ما هم مثل او به یک حیوان وحشی تبدیل شویم، همان گرگی که انسانیت و اخلاقیات سرش نمی‌شود تا لحظه‌ی آخر نبرد با ابی. الی، ابی و لو را نجات می‌دهد و یک لحظه آنها را مثل خودش و جوئل می‌بیند، می‌خواهد رهایشان کند. اما نه این فکر کشتن ابی رهایش نمی‌کند. نبردی تن به تن بین ابی و الی برای دومین بار بیشتر شبیه فیلم ترسناک می‌ماند و انگار ما نیز داریم نقش ترس را در این صحنه ایفا می‌کنیم. دراکمن در توضیحات کارگردان این صحنه می‌گوید که در ویرایش اول داستان، ابی به دست الی کشته می‌شود، اما این پایان ویدیوگیمی برای یک داستان جدی و واقعی است. لحظه‌ای که ابی دارد دست و پا می‌زند و هر آن است که بمیرد، یک‌باره اتفاقی می‌افتد. آن یک ذره انسانیت باقی‌مانده در ذات الی کارش را می‌کند، او به یاد جوئل می‌افتد، آن لحظه‌‌ای است که می‌تواند او را می‌بخشد. جوئل بخشیده می‌شود، در واقع الی به دنبال این فرصت بود که جوئل را به خاطر تصمیمش ببخشد، اما این فرصت از او گرفته شد. در پایان بازی او پس از طی یک دوره رنج و آزار و درد بالاخره به این نقطه می‌رسد، کشتن ابی از همان ابتدا هم اهمیتی نداشت. کات‌سین پایانی و صحبت‌های بین الی و جوئل همین نکته را نشان می‌دهد. الی می‌گوید شاید روزی او را ببخشد. در پایان ابی و لو را می‌بینیم که مثل جوئل و الی در بازی اول از آن جزیره فرار می‌کنند. الی نیز در پایان تک و تنها می‌ماند. دینا از آن مزرعه رفته اما وسایل الی را برایش باقی گذاشته است. به او فهمانده که نمی‌خواهد نقشی در زندگی‌اش داشته باشد. پایان داستان The Last of Us Part 2 Remastered بارقه‌های امید را زنده نگه می‌دارد. درست است که الی به یک جانی تبدیل شد، دقیق مثل جوئل در پایان لست اف اس 1، اما همچنان امید به تغییر وجود دارد. چنین آدمی هم می‌تواند جایش را در دنیای تاریک بازمانده پیدا کند. کارگردانی داستانی نیل دراکمن در این بازی شایسته تحسین است، تک‌تک صحنه‌ها با دقت آنچنان خاصی کارگردانی شده‌اند که در تاریخ ویدیوگیم نمونه ندارد. در مورد تحلیل داستان و کارگردانی ناتی‌داگ می‌توان صدها هزار کلمه نوشت، اما مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered به اندازه کافی طولانی شده است، اما چطور می‌توان از یک شاهکار در هزار کلمه صحبت کرد، این توهین به بازی است.

گیم پلی بی‌نظیر The Last of Us Part 2

گیم پلی بازی The Last of Us Part 2

ناتی‌داگ پایه و اساس گیم پلی بازی لست اف اس 1 را در بازی دوم حفظ کرده و آن را به بهترین شکل ممکن گسترش می‌دهد. تأکید بازی دوم بیشتر روی بعد مخفی‌کاری است اما به آرامی قدرت‌های کافی برای قتل ده‌ها نفر را به تنهایی به شما می‌دهد. گیم پلی بازی به طور کامل در خدمت داستان است، این باعث می‌شود که The Last of Us Part 2 Remastered یک توستر نباشد. توستر چیست؟ ایان بوگوست در کتاب «چطور در مورد ویدیوگیم صحبت کنیم» استدلال می‌کند که منتقدان بازی، اثر را مثل یک توستر می‌بینند. اینکه مثلاً توستر اگر خوب طراحی شده و ظاهر جذابی دارد و جنس بدنه‌اش عالی است، خب امتیاز 5 از 5 را به آن بدهیم. منتقد بازی نیز دقیقا مثل یک توستر به یک بازی ویدیویی نگاه می‌کند. اگر گیم‌پلی خوب باشد، اگر نمی‌دانم موسیقی خوب باشد، خب مثل توستر به آن امتیاز بدهیم. گرافیک و گیم پلی عالی بود؟ 9 از 10 اما لست اف اس 2 بحرانی در این سبک نقد بازی پدید آورد. منتقدان نمی‌دانستند چطور با این بازی برخورد کنند. در واقع آنچه کژوال‌گیمرها همیشه نادیده می‌گرفتند اهمیت بیشتری پیدا کرد و آن هم بعد زیبایی‌شناختی یک اثر بود. عامه‌ی گیمرها و منتقدان و رسانه‌‌ها، بازی را مثل یک محصول قابل فروش می‌‌دانند، نه یک اثر هنری. پس محصولی که بتوان خرید هم باید مثل توستر با آن برخورد کرد. باید این محصول خوش‌ساخت باشد و دوام بیاورد و از این دسته جزئیات. در نتیجه لست اف اس 2 مثل یک توستر نیست، ارزش هنری آن در گیم پلی و کشتن بازی‌کنان نیست. می‌دانید تناقض بزرگ در چیست؟ اینکه The Last of Us Part 2 خودش خوش‌ساخت‌ترین توستر موجود است. گیم پلی بازی فوق‌العاده است، کارگردانی گیم پلی و روند آن شاهکار است. تمامی نکاتی که یک لول دیزاینز باید رعایت کند، رعایت شده است. گیم پلی حس و حال داستان را به خوبی منتقل می‌کند. گرافیک بازی زیبا و چشم‌نواز است. کارگردانی هنری شاهکار است. اما چرا بازی‌کنان این اندازه از بازی متنفر هستند؟ چون ما هنوز این بازی را مشابه یک توستر می‌بینیم، با آن مثل بازی‌های سابق برخورد می‌کنیم. ارزش و زیبایی آن را درک نمی‌کنیم، نمی‌توانیم یکی از بهترین داستان‌‌های روایت‌شده در ویدیوگیم را بفهمیم. همچنان سعی می‌کنیم ساختارهای داستانی قدیمی که به آنها ایمان داریم را در این بازی پیدا کنیم. در حالی ناتی‌داگ به یک کارگردانی متفاوت به دنبال نمایش روح بشر و زندگی در چنین دنیای تاریکی است. صحبت از اینکه نبردهای بازی چطور طراحی شده در مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered بیهوده است. ناتی‌داگ کاری کرده که نمی‌توان این‌چنین با این بازی کنار آمد. ناتی‌داگ سعی می‌کند تا آن گیمر معمولی را که نمی‌داند ویدیوگیم یک مدیوم هنری است را بیدار کند و زیبایی آن را به او نشان دهد. بسیاری این آموزه را رد کردند و علیه آن جنگیدند و هنوز هم می‌جنگند و این افراد هم می‌توانند همچنان به تجربه کالاف دیوتی ادامه دهند و ذهنشان را روی همه چیز و جهان ببندند. آنچه برای من اهمیت داشت این بود که ویدیوگیم بالاخره توانست به لحظه‌ای باورنکردنی دست پیدا کند. اینکه خودش را از آن بعد سرگرمی جدا کند و به‌عنوان یک هنر بشناساند. بازی‌های زیادی این کار را کردند، اما این نیل دراکمن بود که سیلی بیداری را به مخاطب زد.

در این بین باید به بعد دسترسی‌پذیری بازی اشاره کنم. دستاورد ناتی‌داگ در این حوزه بی‌نظیر است و باعث شده تا بازی برای تمامی افراد با هرگونه مشکل یا معلولیت قابل تجربه شود. حتی اگر شما بازی‌کننده ماهری هم نباشید، به لطف این تنظیمات گسترده می‌توانید از گیم پلی لذت ببرید. آاما آنچه در پایان بازی لست اف اس 2 برای من اهمیت داشت، تصمیم جوئل بود. آیا این تصمیم اشتباه بود یا نه؟ ناتی‌داگ نشان داد که حتی ساخت یک واکسن و کشتن الی و فدا کردن او هم بشر را از خودش نجات نمی‌داد. در واقع قهرمان بودن در این جهان کاملاً اشتباه است و نجات الی در نهایت باعث نمی‌شد تا چرخه‌ی خشونت متوقف شد. بشر باز هم علیه هم می‌جنگید، این بار تنها ترس از کلیکر و زامبی نداشت و این ارزش ادبی بود که از دل داستان استخراج شد. این نقد جامعه‌ی پساآخرالزمانی بود که تمامی فیلم‌ها و کتاب‌ها و بازی‌ها از آن دوری می‌کردند. نیل دراکمن جرئت آن را پیدا کرد تا این حرف‌ها را بزند و این باعث شده تا The Last of Us Part 2 مانند یک بازی ساده نباشد، بلکه یک اثر هنری و ادبی است که باید طور دیگری به آن نگریست.

تغییرات نسخه کامپیوتر The Last of Us Part 2 Remastered

تغییرات نسخه کامپیوتر بازی The Last of Us Part 2

در پایان مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered لازم است نگاهی به جزئیات نسخه کامپیوتر بیندازیم. این نسخه شامل توضیحات کارگردان و بازیگران است. می‌توانید از منوها، کامنتری را فعال کنید و آنگاه صحبت‌های نیل دراکمن، تروی بیکر، لورا بیلی و … را در کات‌سین‌ها بشنوید. وقتی این صحبت‌ها را می‌شنوید است که شاهکار بودن بازی را بیشتر درک می‌کنید. سبک کارگردانی دراکمن در این توضیحات است که نمایان می‌شود و می‌بینید که چه زحمتی برای بازی کشیده شده است. تیم بازیگران فوق‌العاده بازی سنگ تمام گذاشته‌اند، هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که این شخصیت‌ها را بهتر از بازیگرانش شناخته است. مطمئنم سریال اقتباسی هم هیچ‌گاه در قد و قامت این بازی نخواهد بود. کامنتری اضافه‌شده در این نسخه در یک کلام بی‌نظیر است و امیدوارم که بازی‌های بیشتری با کامنتری کارگردان ببینیم. نسخه کامپیوتر حتی روی یک سیستم میان‌رده هم بسیار روان اجرا می‌شود. من با وضوح 2K بازی می‌کردم و کارت گرافیک متوسطی هم دارد و همچنان بیش از صد فریم دریافت کردم. چند آپدیت منتشر شده برای بازی، وضعیت فنی را بهتر کرد، اما گه‌گداری باگ‌ها و گلیچ‌هایی وجود داشت که من را مجبور می‌کرد بازی را دوباره اجرا کنم. به طور کل وضعیت فنی بازی بهتر از لست اف اس 1 است اما می‌تواند بهتر شود، خصوصا فشاری که روی پردازنده وجود دارد بیش از حد زیاد است. نسخه ریمستر همراه بخش No Return منتشر شده که مود گیم پلی روگ‌لایت است. شما باید یکی از شخصیت‌های بازی را انتخاب کنید و در برابر امواج زامبی‌ها دوام بیاورید. این بخش آنطور که باید خوب طراحی نشده و با یک روگ‌لایت متوسط و توخالی روبه‌رو هستیم که به نظرم چون محتوای تازه‌ای برای ریمستر نداشته‌اند، اضافه شده است. برعکس حالت روگ لایک God of War Ragnarok فوق‌العاده بود و بعد داستانی داشت. برعکس حالت No Return هیچ ارزش داستانی ندارد و بیشتر به درد افرادی می‌خورد که می‌خواهند با کلیکرها بجنگند و دوام بیاورند.

در پایان مطلب نقد بازی The Last of Us Part 2 Remastered باید بگویم که این بازی بعد تاریک بشر را به ما نشان داد و ویدیوگیم را برای همیشه تغییر داد. نه‌تنها بازی بلکه ما را وادار کرد که طور دیگری به این مدیوم نگاه کنیم و به‌نوعی نقد بازی را هم با یک بحران بزرگ روبه‌رو کرد. از آن روز بود که حتی اعتماد بازی‌کنان به رسانه هم از بین رفت، چون رسانه دیگر نمی‌توانست آن ارزش هنری بازی را درک کند و مثل یک توستر با آن برخورد می‌کرد. خطاب به افرادی که می‌گویند این بازی افتضاح است و نباید ساخته می‌شد، باید بگویم که بهتر است طور دیگری به بازی‌های ویدیویی نگاه کنید و شاید این بازی ایراداتی داشته باشد، اما ارزش یک اثر هنری اینطور مشخص نمی‌شود. مانند آن است که بگویید چرا دون‌ کیشوت اینقدر طولانی است؟ لست اف اس 2 شاهکاری در بعد سینمایی ویدیوگیم است که بعید می‌دانم هیچ استودیوی دیگری بتواند حتی نزدیک آن هم شود. بازی‌ای که تاثیر ابدی روی من گذاشت و برای همیشه با من خواهد ماند.