بازیهای ویدیویی همیشه در شکلها و اندازههای مختلفی عرضه شدهاند؛ برخی از آنها تمام تمرکز خود را روی گیمپلی میگذارند و برخی دیگر اهمیت بیشتری به روایت و داستان میدهند. در طول سالها، داستانهای فوقالعاده و به یادماندنی بیشماری در این مدیوم روایت شدهاند؛ داستانهایی که به سادگی بازیکنان را به دنیایی کاملاً جدید میبرند، احساسات آنها را تحت تأثیر قرار میدهند و سفری را رقم میزنند که تا مدتها از خاطرشان نخواهد رفت. این بازیها طیف گستردهای از دنیاها، مضامین و دورههای زمانی مختلف را به تصویر میکشند؛ از داستانهایی که صدها سال به گذشته بازمیگردند گرفته تا آثاری که به آیندهای تاریک و ناشناخته قدم میگذارند و به بررسی چگونگی مواجهه بشریت با چالشها و موانع مختلف میپردازند. به طور قطع انتخاب بهترین روایت های داستانی ویدیوگیم نیز از بین این تعداد، کاری دشوار است.
بهترین روایت های داستانی ویدیوگیم؛ سفرهایی که هرگز فراموش نمیکنیم
با وجود تمام دنیاها و داستانهای فوقالعادهای که در صنعت بازی خلق شدهاند، آثار معدودی وجود دارند که نه تنها در روایت داستان عملکردی کمنظیر دارند، بلکه به بهترین شکل ممکن نشان میدهند یک بازی ویدیویی تا چه اندازه میتواند با بهرهگیری از شخصیتهایی قدرتمند و سفری جذاب و تأثیرگذار، احساسات مخاطب را تحت تأثیر قرار دهد و قصهای تعریف کند که توان ارائه آن با این ابعاد، در سایر مدیومهای شناخته شده، چیزی نزدیک به غیرممکن باشد. این بازیها ممکن است بخشی از یک فرنچایز قدیمی باشند یا یک IP کاملاً جدید را معرفی کنند؛ اما فارغ از خاستگاهشان، همگی در معرفی شخصیتها، شکل دادن به داستان و به سرانجام رساندن چندین خط داستانی شخصیتی طی روند بازی عملکردی درخشان دارند. در این مقاله قصد داریم به سراغ چندین مورد از چنین بازیهای قدرتمندی برویم که داستانشان به راحتی شما را در بهت فرو برده و اگر نگوییم تا ابد، به طور قطع مدت طولانی در ذهنتان باقی خواهند ماند.
1) The Witcher 3: Wild Hunt

داستان The Witcher 3 در میان هرج و مرج سیاسی و نبرد با هیولاهایی هولناک و خونخوار، بر یک کشمکش کاملاً شخصی و عمیق نیز تمرکز دارد. جست و جوی گرالت (Geralt) او را به پادشاهیهای جنگ زده مختلف میکشاند و در این مسیر، خطوط زمانی از هم گسیخته، پیوندهای خانوادگی شکل گرفته میان شخصیتها و تهدید قریب الوقوع وحشتی تصورنشدنی به نام Wild Hunt در هم تنیده میشوند. در نتیجه، چیزی که در ابتدا یک مأموریت ساده برای نجات فردی نزدیک از اعضای خانواده به نظر میرسد، به تأملی عمیق درباره تقابل سرنوشت و انتخاب تبدیل میشود.
قدرت داستان بازی تا حد زیادی در خویشتن داری آن پنهان است. گرالت به دنبال تحقق یک پیشگویی یا کسب افتخار نیست؛ او فقط میخواهد از کسی محافظت کند که او را مانند دختر خودش میداند. از سوی دیگر، تصمیمات بازیکن نیز به شکلی ظریف و انسانی سرنوشت سیری (Ciri) را تحت تأثیر قرار میدهند و این ایده را تقویت میکنند که در نهایت، نحوه تربیت و رفتار با یک فرزند است که سرنوشت او را رقم میزند، نه قدرت. با وجود تمام عظمت و مقیاس حماسی جهان گسترده و تحسین شده بازی، در نهایت این لحظات صمیمی و شخصی هستند که بیش از هر چیز دیگری اهمیت پیدا میکنند.
Star Wars: Knights Of The Old Republic (2

سفر شخصیت روان (Revan) در KOTOR تعریف تازهای از ظرفیتهای روایت در بازیهای نقشآفرینی ارائه کرد. داستان که در ابتدا مانند یک روایت کلاسیک از دنیای محبوب Star Wars و تقابل نیروهای روشنایی و تاریکی به نظر میرسد، بهتدریج به ماجرایی شخصیتر و تکاندهندهتر تبدیل میشود؛ روایتی که بسیاری از انتظارات مخاطبان از این فرنچایز را زیر و رو کرد و در زمان عرضه، بسیاری از بازیهای نقشآفرینی هم دوره خود را تحت تأثیر قرار داد.
افشای هویت واقعی Revan باعث میشود تمام تصمیماتی که بازیکن تا آن لحظه گرفته است، معنایی تازه پیدا کنند و حس اختیار بازیکن را به چیزی بسیار تاریکتر و نگرانکنندهتر تبدیل میکند. انتخاب میان پذیرفتن یا رد کردن Dark Side نیز اهمیت بسیار بیشتری پیدا میکند، چرا که این تصمیم صرفاً یک انتخاب ظاهری و تزئینی نیست و داستان به خوبی زمینه لازم برای آن را فراهم کرده است تا بار سنگینی آن، روی دوش بازیکن باشد و با دیدن تمامی وجوه قضایا، بتواند تصمیم بگیرد. حتی سالها پس از عرضه، کمتر بازیای توانسته است مانند KOTOR گیمپلی و داستانگویی را در یک لحظه فراموش نشدنی با چنین تأثیری به یکدیگر پیوند بزند. همین باعث شده که این اثر، جایگاهی در لیست بهترین روایت های داستانی ویدیوگیم به دست بیاورد.
The Walking Dead (3

بازی The Walking Dead ساخته استودیوی Telltale، بیش از هر چیز بر رابطه غیرمنتظره میان مردی محکوم و کودکی هراسان در بحبوحه شیوع یک آخرالزمان زامبیمحور تمرکز دارد. تحول لی (Lee) از یک فراری تحت تعقیب به محافظ کلمنتاین (Clementine)، بار احساسی داستان را بسیار فراتر از فضای آخرالزمانی آن میبرد. این دو شخصیت به تدریج به یکدیگر وابستگی عمیقی پیدا میکنند و نه تنها برای آرامش و حمایت عاطفی، بلکه برای زنده ماندن نیز به یکدیگر نیاز دارند.
در طول این سفر، هیچکدام از انتخابهای بازیکن واقعاً قهرمانانه به نظر نمیرسند؛ بلکه تصمیمهایی ضروری هستند که تقریباً همیشه هزینهای سنگین به همراه دارند. همین مسئله، واقعگرایی بازی را افزایش داده و به معنای واقعی کلمه، بازیکن را در فضای تکاندهنده و خاکستری قرار میدهد. در نهایت، رشد و بلوغ کلمنتاین بازتابی از مسیر خود بازیکن است و داستان به پایانی میرسد که دقیقاً به این دلیل ویران کننده و دردناک است که نتیجه طبیعی انتخابات و مسیر گذشتهای است که شخصیتها طی کردهاند. پایانبندی The Walking Dead را میتوان یکی از بهترین نمونهها برای به سرانجام رساندن داستانی سرشار از احساس، درد و لحظات فراموش نشدنی دانست؛ پایانی که نشان میدهد یک رابطه انسانی قدرتمند چگونه میتواند حتی در دل یک آخرالزمان زامبیها، به مهمترین بخش داستان تبدیل شود.
4) Shadow Of The Colossus

Shadow of the Colossus روایت داستانی را به سادهترین و ابتداییترین شکل ممکن درمیآورد و بازیکنان را به سفری میبرد که بخش بزرگی از داستان خود را به جای دیالوگهای مستقیم، از طریق محیط و دنیای بازی روایت میکند. مأموریت Wander برای زنده کردن Mono در ابتدا اقدامی نجیبانه و فداکارانه به نظر میرسد، اما با هر غول عظیمی که به دست او سقوط میکند، این تصور بیشتر رنگ میبازد تا اینکه در نهایت، حقیقت کامل ماجرا آشکار شود.
دنیای بازی عمداً خالی و منزوی طراحی شده است و همین موضوع حس تنهایی و تردیدهای اخلاقی را تشدید میکند. در هیچ مقطعی نیز نمیتوان به سادگی یک دیدگاه کاملاً سیاه یا سفید درباره اتفاقات داستان ارائه داد. در پایان، قهرمانی به تراژدی تبدیل میشود و بازیکنان با احساسی عمیق از پوچی و آسیب عاطفی بازی را به پایان میرسانند؛ آن هم در شرایطی که بازی تقریباً هیچ دیالوگ طولانی یا گفتوگوهای مفصل ندارد. Shadow of the Colossus بهخوبی ثابت میکند که برای روایت داستانی تأثیرگذار، همیشه به شخصیتهای پرحرف یا کاتسینهای طولانی داستانی نیاز نیست؛ گاهی سکوت، تنهایی و دنیایی که پیش روی بازیکن قرار میگیرد، میتوانند بیش از هزاران کلمه حرف برای گفتن داشته باشند.
5) NieR: Automata

بازی NieR: Automata بازیکنان را در نقش گروهی از سربازان اندرویدی قرار میدهد که درگیر یک جنگ نیابتی هستند؛ اما داستان به تدریج پایه و اساس همین ماجرا را زیر سؤال میبرد. با تجربه بازی در چند دور مختلف، روایت ابعاد تازهای از چرخههای خشونت و اهدافی ساختگی را آشکار میکند و بازیکن را وادار میسازد درباره پرسشهایی فکر کند که شاید در ابتدای بازی حتی به ذهنش هم خطور نکرده باشند.
2B و 9S نمادی از هزینههای اطاعت کورکورانه هستند و هرچه حقیقتهای بیشتری آشکار میشوند، جنگ دیگر صرفاً درباره پیروزی نیست؛ بلکه به مسئلهای درباره هویت، معنا و هدف از وجود تبدیل میشود. NieR: Automata از تکرار به عنوان ابزاری برای عمیقتر کردن تأثیر فلسفی داستان استفاده میکند. این اثر نمونهای فوقالعاده از این موضوع است که چگونه میتوان یک داستان واحد را بارها بازگو و بازسازی کرد و هر بار آن را به چیزی کاملاً متفاوت تبدیل کرد که فرسنگها با روایت اولیهای که بازیکن تصور میکرد، فاصله داشته باشد.
6) BioShock

عنوان BioShock داستان خود را به عنوان یک ماجرای بقا در شهر زیرآبی Rapture آغاز میکند، اما به تدریج به روایتی درباره کنترل و ارزش اختیار و اراده فردی تبدیل میشود. اطاعت Jack از عبارت معروف «Would you kindly» باعث میشود تمام تجربهای که بازیکن تا آن لحظه پشت سر گذاشته، معنایی تازه پیدا کند و بسیاری از اتفاقات و اعمال گذشته، از زاویه دید جدید بسیار تکاندهندهتر به نظر رسیده و به طور کلی، معنای واژه اراده و کنترل را دگرگون سازد.
این پیچش داستانی به این دلیل تأثیرگذار است که بازیکن را مستقیماً درگیر ماجرا میکند و صرفاً او را به سفری نمیفرستد که هیچ ارتباط یا سهمی در آن نداشته باشد. اطاعت جک تا آن لحظه هیچگاه زیر سؤال نرفته بود و همین موضوع باعث میشود از بین رفتن اختیار او، شوکهکننده و غمانگیز باشد. با وجود اینکه تقریباً دو دهه از عرضه BioShock میگذرد، این بازی همچنان یکی از برجستهترین نمونههای روایت فرامتنی در تاریخ بازیهای ویدیویی به شمار میرود؛ اثری که توانست مرز میان بازیکن و شخصیت اصلی را به شکلی هوشمندانه در هم بشکند و باعث شود هرچیزی که کاراکتر حس میکند، در وجود بازیکن نیز نهادینه و تجربه شود.
7) The Last of Us

در هسته اصلی داستان The Last of Us، این پرسش مطرح میشود که آیا عشق میتواند گناه و محکومیت را توجیه کند یا خیر. رابطه Joel و Ellie به آرامی شکل میگیرد و بر پایه تجربههای مشترک، رنج و تلاش برای بقا استوار میشود. با توجه به ماهیت دنیای آلوده و خطرناک اطرافشان، آنها بارها مجبور میشوند با موقعیتهایی مرگبار و سرنوشتساز روبهرو شوند؛ موقعیتهایی که تقریباً همیشه نیازمند نوعی فداکاری هستند.
پایانبندی بازی از ارائه پاسخهای ساده و قطعی خودداری میکند. تصمیم Joel باعث میشود عشق شخصی او بر امکان نجات بشریت اولویت پیدا کند؛ انتخابی که واکنشهای متفاوتی را میان مخاطبان به دنبال داشت و روایت بازی را از مفهوم سنتی قهرمان بودن فراتر برد و به داستانی بسیار پیچیدهتر از نظر اخلاقی تبدیل کرد. همین مسئله داستان و پایان بازی را تبدیل به گزینهای عالی برای بحثهای طولانی و بیپایان میان علاقمندان کرد. در نهایت، چه این تصمیم را دوست داشته باشید و چه از آن متنفر باشید، نمیتوان انکار کرد که نقطه اوج داستان و اتفاقاتی که به آن منتهی میشوند، از نظر احساسی جزو چالش برانگیزترین و بیرحمانهترین لحظات تاریخ صنعت بازیهای ویدیویی هستند که باعث شدهاند این بازی جایگاهی ویژه در لیست بهترین روایت های داستانی در تاریخ ویدیوگیم داشته باشد.
8) God Of War (2018)

تغییر و تحول کریتوس در God of War، از یک نابودگر خشمگین و ویرانگر به پدری خویشتندار، در تنها یک بازی مسیر یک فرنچایز کامل را دگرگون کرد. دنیای اساطیر نورس مقیاسی حماسی و افسانهای به بازی میبخشد، اما قلب واقعی داستان در گفتوگوهای آرام و صمیمانه میان پدر و پسر نهفته است؛ گفتوگوهایی که نگاه مخاطب به کریتوس و دنیایی که در آن زندگی میکند را به طور کامل تغییر میدهند.
هر حقیقت تازهای که درباره گذشته کریتوس آشکار میشود، به انگیزهای جدید برای تلاش او جهت کنترل خشم و حفظ خویشتنداری تبدیل میشود. در نتیجه، نبردهای او دیگر صرفاً مبارزهای برای بقا یا پیروزی نیستند و به نبردی کاملاً شخصی تبدیل میشوند؛ موضوعی که باعث میشود هر حرکت و تصمیم او اهمیت بسیار بیشتری نسبت به گذشته داشته باشد. God of War نمونهای کمنظیر از یک ریبوت موفق است که به جای پاک کردن گذشته، از آن بهره میبرد تا به تاریخچه فرنچایز عمق بیشتری ببخشد. این بازی به یکی از مهمترین نقاط عطف مجموعه تبدیل شد و فرصتی تازه برای ادامه حیات و ورود God of War به دوران مدرن فراهم کرد.
9) Metal Gear Solid 3

Metal Gear Solid 3: Snake Eater در ابتدا خود را بهعنوان یک تریلر جاسوسی در دوران جنگ سرد معرفی میکند، اما به تدریج پرده از داستانی بسیار شخصیتر و تکاندهندهتر برمیدارد. در مرکز این ماجرا، The Boss قرار دارد؛ مربی Naked Snake و سربازی که وفاداریاش فراتر از هرگونه ایدئولوژی است. فرار ظاهری او از جبهه دشمن، بحرانی جهانی را رقم میزند و اسنیک را وارد مأموریتی میکند که از او میخواهد همان شخصی را از میان بردارد که بیش از هر فرد دیگری در شکلگیری شخصیت و مهارتهایش نقش داشته است.
رویارویی نهایی، معنای مأموریت به ظاهر قهرمانانهای را که بازیکن برای تکمیل آن قدم گذاشته بود، بهطور کامل تغییر میدهد. The Boss خیانت را میپذیرد تا ثبات و امنیت جهان حفظ شود و در این راه، اعتبار، میراث و حتی جان خود را فدا میکند. همین باعث میشود بازی چیزی بیش از روایت سرگذشت قهرمانی افسانهای باشد و به نوعی، گذشته تلخ و تیرهای که به این شخصیت شکل بخشیده را به تصویر بکشد. پیروزی اسنیک در نهایت پوچ و تلخ به نظر میرسد؛ چرا که او این پیروزی را نه از طریق یک موفقیت واقعی، بلکه در نتیجه اطاعت از دستورات به دست آورده است. ادای احترام او در گورستان پس از این نبرد نیز مضمون اصلی داستان را به شکلی ماندگار تثبیت میکند؛ وفاداری کورکورانه و دستکاری انسانها توسط دولتها، فارغ از هزینهای که در نهایت باید برای آن پرداخت شود.
10) Red Dead Redemption 2

Red Dead Redemption 2 داستانی حماسی و تراژیک در ژانر وسترن را روایت میکند که محوریت آن فروپاشی خانواده قانونشکن Dutch van der Linde است. چیزی که در ابتدا تصویری رویاگونه و رومانتیک از آزادی و زندگی خارج از قوانین جامعه به نظر میرسد، خیلی زود تحت فشار مدرنیته، نیروهای قانون و البته غرور خود داچ از هم میپاشد. با پیشروی داستان، هر فصل بیش از گذشته توهم کنترل و اعتماد را کنار میزند و در نهایت، شخصیتها را با پیامدهای ناامیدی و درماندگی روبهرو میکند.
مسیر شخصیتی آرتور مورگان داستان را به سطحی فراتر از یک روایت معمولی ارتقا میدهد. آرتور پس از مواجهه با یک بیماری لاعلاج، به تدریج ایمان کورکورانهای را که تمام زندگیاش بر پایه آن بنا شده بود زیر سؤال میبرد. از اینجا به بعد، داستان به جای پرداختن صرف به مسائل ایدئولوژیک، جنبهای بسیار شخصیتر پیدا میکند و اتفاقات کوچک، مانند انجام کارهای محبتآمیز یا لحظات آرامی که آرتور به گذشته و زندگی خود فکر میکند، به رویدادهایی بسیار تأثیرگذار از نظر احساسی تبدیل میشوند و کنترل مسیر روایت بازی را به دست میگیرند. پایانبندی بازی نیز بیش از آنکه به دنبال نمایش شکوه و عظمت باشد، بر اجتنابناپذیر بودن سرنوشت تمرکز دارد. این پایان، واقعیتهای تلخ زندگی را وارد دنیایی خیالی میکند که از همان لحظه آغازین بازی تا نمایش تیتراژ پایانی، به شکلی باورنکردنی انسانی و احساسی باقی میماند. چنین روایت فوقالعادهای، باعث میشود این اثر یکی از بهترین عناوین لیست بهترین روایت های داستانی ویدیوگیم باشد که تجربهاش را به همه خوانندگان گرامی توصیه میکنیم.
جمع بندی
در نهایت، بهترین روایت های داستانی ویدیوگیم الزاماً آنهایی نیستند که پیچیدهترین داستان یا طولانیترین دیالوگها را دارند؛ بلکه آثاری هستند که میتوانند بازیکن را به شکلی واقعی با شخصیتها، انتخابها و اتفاقات دنیای خود درگیر کنند. از رابطه پدر و دختری The Witcher 3 و سفر دردناک رستگاری Red Dead Redemption 2 گرفته تا پیچشهای داستانی KOTOR و BioShock، هر یک از این بازیها به شیوهای متفاوت نشان دادهاند که بازیهای ویدیویی چگونه میتوانند داستانهایی فراتر از سرگرمی خلق کنند. نکته مشترک میان این آثار، اهمیت شخصیتها و انتخابهای انسانی است. در بسیاری از آنها خبری از قهرمانان کاملاً خوب یا شروران کاملاً بد نیست و تصمیمات بازیکن نیز همیشه به نتیجهای خوشایند ختم نمیشوند. گاهی یک انتخاب میتواند سرنوشت یک شخصیت را تغییر دهد، گاهی حقیقتی دیرهنگام تمام اتفاقات گذشته را از نو معنا میکند و گاهی تنها یک رابطه انسانی ساده میتواند از تمام نبردها و اتفاقات حماسی مهمتر باشد. در نهایت، یک روایت خوب زمانی بهیادماندنی میشود که بازیکن صرفاً آن را تماشا نکند، بلکه آن را زندگی کند. این دقیقاً همان نقطهای است که بازیهای ویدیویی میتوانند کاری انجام دهند که کمتر رسانه دیگری قادر به انجام آن است؛ بازیکن را به بخشی از داستان تبدیل کنند و خاطراتی بسازند که حتی پس از پایان تیتراژ نیز مدتها باقی بمانند.
سوالات متداول در رابطه با این محتوا
دیدگاه کاربران
تعداد دیدگاه کاربران: 0 دیدگاه