داستان بخش جدایی ناپذیر زندگی انسانها بوده است. علاقه به روایت اتفاقات، ثبت آن و خلق دنیاهای خیالی همیشه در ذات انسانها بوده است. از نقاشیهای مغارهنشینها گرفته تا فرمهای جدید روایت داستان که ساختارمند هستند. داستان و روایت انسانها را به یکدیگر نزدیکتر میسازد. جزو اولین روشهایی که انسانها شروع به ارتباط با یکدیگر کردند، روایت و آگاهی از طریق داستان بود. از رو است که در این مطلب به معرفی بهترین بازی های داستانی استیم خواهیم پرداخت.
بهترین بازی های داستان محور روی استیم
چرا روایت و داستان برای ما انسانها جذاب است؟ شاید این سوالی باشد از خود پرسیده باشید. داستانها و روایتها باعث میشود تا احساس تنهایی کمتری بکنیم. وقتی میبینیم، میخوانیم و میشنویم که در ذهن یک نویسنده و هنرمند دیگر، دغدغهها و ناراحتیها و شادیها ما مشترک است، حداقل به این آرامش میرسیم که در این دنیای بزرگ، حداقل یک نفر دیگر هست که عمیقاً شما را درک میکند. داستان و روایت آن طی چند قرن گذشته شکل و شمایل متفاوتی به خود گرفته است. از روایت تصویری و زنده در تئاتر گرفته تا فیلمهای سینمایی و داستان تعاملی دنیای بازیهای ویدیویی. در ادامه به معرفی 16 تا از بهترین بازی های داستانی که میتوانید در پلتفرم استیم تهیه کنید، خواهیم پرداخت.
1) Disco Elysium

هیچ چیزی نیست. هیچ چیز بر هیچ چیز بر هیچ چیز. بازی Disco Elysium اینگونه شروع میشود. با تاریکی و سیاهی مطلق و همانند نوزادی که تازه پا به جهان میگذارد با درد بازی را شروع میکنیم. شخصیت بازی را میبینیم، آدمی که از فرط نوشیدن حتی به یاد ندارد اسمش چی است. با پیشروی در این بازی متوجه میشویم که شخصیت اصلی بازی یک کارآگاهی است که برای حل پرونده قتل به شهر خیالی ریواشول آمده است.
اما داستان دیسکو الیزیوم چی دارد که سالها پس از انتشار، همچنان از آن بهعنوان یکی از غنیترین داستانها و روایتها شناخته میشود؟ دلایل مختلفی دارد اما اگر به بزرگترین دلیل آن را اشاره کنیم، شکستگی و واقعی بودن دنیا و شخصیتهای دیسکو الیزیوم است. از شخصیتهایی که شاید برای فقط برای چند دقیقه با آنها تعامل داشته باشید تا کیم کیتسوراگی که از اول تا پایان بازی کنار شما است. هر کدام دغدغههای خود را دارند، علایق شخصی، دردها و رنجها و آرزوهایی که شاید هیچوقت به آن نرسند.
شخصیتپردازی همیشه عنصر کلیدی برای ماندگاری داستان است. دیسکو الیزیوم در کنار شخصیتپردازی، یک جهانسازی عالی درکنار ساختار داستانی فوقالعادهای دارد. وقتی صحبت از داستان کارآگاهی میشود، بازی Disco Elysium جایگاه بلندی در بین آثار دارد که با قرار دادن چالشهای داستانی یک اثر جذاب را ارائه میکند. این بازی با انجام این سه عنصر کلیدی به شکلی عالی خودش را تبدیل به یکی از بهترین بازی های داستانی استیم کرده است.
2) Red Dead Redemption 2

در طول زندگی ممکن است این حس را داشته باشیم که متعلق به این زمانه نیستیم. دوران ما گذشته است و چیزی جز فسیل بیمصرف از بقایای دورانی که بهپایان رسیده نیستیم. آرتور مورگان، شخصیت اصلی بازی Red Dead Redemption 2 دقیقاً این حس و حال را در داستان این بازی دارد. گاوچرانی که از در آخرین روزگار گاوچرانها در حال زیستن است. فقط برای بقا تلاش میکند و دیگر هدفی ندارد.
داستان بازی Red Dead Redemption 2 با تمرکز روی شخصیت آرتور مورگان به روایت سرگذشت گروه داچ وندرلند میپردازد که پلیس آمریکا به دنبال او است و او برای بقای خود و اعضای این گروه، فقط یک کار بلد است؛ سرقت. سرقت از بانکها، مغازهها و قطارهایی که محمولههای ارزشمندی دارد. در این بازی، بازیکنان میتوانند انتخاب کنند که مسیری با شرافت را طی کنند یا بیشرافت. این تضادی که بین اعمال، وجدان و الگوهای ذهنی آرتور رخ میدهد او را تبدیل به یکی از بهترین پروتاگونیستهای تاریخ صنعت گیم ساخته است.
اغراق نیست که بگوییم که شخصیت آرتور مورگان اصلیترین دلیلی است که این بازی بهعنوان یکی از بهترین بازی های داستانی استیم شناخته میشود. البته، صرفاً شخصیت آرتور نیست که مسیر جالبی را طی میکند. همه شخصیتهای دیگر بازی رد دد ردمپشن 2 نیز لایههای شخصیتی متفاوتی دارند که امکان همزادپنداری و نزدیکی به این افراد را بیشتر ساخته است. این اثر صرفاً روایتگر یک داستان نیست، بلکه اجازه میدهد تا برای مدت کوتاهی هم که شده، در این دنیا و بین این شخصیتها زندگی کنیم.
3) Returnal

راه فراری نیست. راه فراری از ناخودآگاه خودمان نیستم. از گذشته مان، از زندگی نکرده مان، از تمامی فقدانهایی که تجربه کردیم. راه فراری نیست، فقط باید با آن مقابله کرد. این شالوده فلسفی داستان بازی Returnal، یکی از بهترین بازی های داستانی پلیاستیشن بود که روی پلتفرم استیم نیز منتشر شد. بازی ریترنال با ترکیب عالی افسانهشناسی و کهنالگوهای متفاوت در کنار سفری عمیق به ناخودآگاه شخصیت اصلی، تجربه خاص و متفاوتی را برایتان رقم خواهد زد.
این بازی روگلایک بینظیر درباره فضانوردی بنام سلین است که به سیاره آتروپولس میرود تا سیگنال کمک «سایه سفید» را بررسی کند. هنگامیکه که سفینه او سقوط میکند، رفتهرفته متوجه میشود که در سطح این سیاره، جنازههای خودش پراکنده شده است. زندگی و مرگ در این سیاره یک حلقه تمام ناشدنی است که هیچ راه فرار و پایانی ندارد. اما اگر راه پایانی باشد چی؟ این دقیقا چیزی است که شخصیت اصلی را وادار میسازد تا این چرخه دیوانهکننده را مکرراً تکرار کند.
یک بخشی از جهانسازی بازی ریترنال مربوط به نامها و افسانهشناسی یونان است. همانند نام شخصیت اصلی، سلین که که درواقع نام الهه مهتاب در افسانهشناسی یونان است که با کنارهم گذاشتن اسمهای دشمنها، باسفایتها و دیگر شخصیتها میتوانید به جمعبندی بهتر و جذابتری خواهید رسید. این چیزی است که بازی ریترنال را تبدیل به یکی از بهترین بازی های داستانی استیم میسازد که با پیشروی در بازی، لایههای زیرین آن برملا میشود.
4) The Witcher 3: Wild Hunt

گاهی بنیان داستانسرایی و روایت قصه و شخصیتها نه، بلکه جهانسازی آن است. خلق یک جهان فانتزی غنی که چیز کمی از دنیای واقعی نداشته باشد. دنیایی که قوانین خود را دارد، موجودات خاص و عجیبی در آن زندگی میکنند و راه و رسمی دارند که در آن جهان معنادار است. همه این نکات باعث میشود تا شخصیتپردازی و قصهای که راوی قصد گفتن آن را در این چارچوب دارد عمیق و معنادار شود. بازی The Witcher 3: Wild Hunt بهترین نمونهای از این نوع روایت است که آن را تبدیل به یکی دیگر از بهترین بازی های داستانی استیم کرده است.
آخرین ماجراجویی گرالت ریویا که برای جستجوی دخترخوانده خود، سیری میرود چون یک گروه خطرناک بنام Wild Hunt بخاطر قدرتهای او، به دنبالش هستند. گرالت که همانند مابقی ویچرها، از داشتن فرزند محروم است، سیری را به مثابه دختر خود میبیند که او را از کودکی تربیت کرده و راه و روش ویچر را به او آموخته است. یکی از دلایلی که بازی ویچر 3 داستان گیرایی دارد متصل بودن داستانگویی، شخصیتپردازی و جهانسازی این اثر است. بخاطر جهانسازی جذابی که این اثر است، شخصیتهای این دنیا با تمام تفاوتهایی که با انسانهای عادی دارند قابل لمس و همزادپنداری است که در نتیجه آن داستانی که بازی میخواهد روایت کند، تأثیر عمیقی روی بازیکنان میگذارد.
در جهان وسیع ویچر 3 صدها مأموریت فرعی با شخصیتهای متنوع و خاص وجود دارد که گرالت به آنها کمک میکند. یک سری از این شخصیتها همانند دندلاین یا زولتان دوستهای قدیمی او هستند و یک سری شخصیتهای دیگر صرفاً با او برخورد کوتاهی دارند. از نحوه برخورد و کرداری که گرالت با آنها دارد، میشود به شخصیت او نزدیکتر شد. از این سبب، همه رفتارها و کارهایی که در طول بازی و روایت این قصه انجام میدهیم معنای شخصیتری پیدا میکند. روایت یک داستان بزرگ در قالب ژانر نقشآفرینی در چنین دنیای وسیعی کار سادهای نیست اما استودیوی CD Projekt Red توانسته است از عهده آن برآید.
5) The Last of Us: Part I

برای بسیاری از گیمرها، تجربه The Last of Us بود که باعث شد به ویدیوگیم به چشم فرم جدیدی از هنر نگاه کنند. بازی که به اعتقاد بسیاری یکی از بهترین و انسانیترین داستانها را در قالب بازیهای ویدیویی روایت کرده است. آن هم در دل یک دنیای تیره و تاریک که پر شده از موجودات زامبیمانند بنام کلیکرها. دنیایی که هر کس باید برای بقای خودش تلاش کند. جایی که عشق و محبت میتواند دلیلی بر از بین رفتن باشد.
داستان بازی The Last of Us روایتگر رابطه پدری و دختری جوئل و الی است. جوئل پدری است که دخترش را برای مدت طولانی از دست داده و پس از آن تبدیل به آدمی تقریباً بیاحساس شده و الی دختری نوجوان و بددهن که حالا مجبور است یک مسیر دور و درازی را در کنار جوئل سپری کند. مسیری که بازی The Last of Us برای شکلگیری رابطه این دو شخصیت طراحی کرده و اینکه چگونه آنها از درجه نفرتپراکنی در مقابل یکدیگر به درجهای میرسند که جان خود را فدا میکنند ستودنی است.
در کنار شخصیتهای اصلی، یک سری کاراکترهای فرعی دیگری نیز داریم که وظیفه خود به خوبی برای واقعیتر شدن و قابل لمس بودن داستان بازی ایفا میکنند. هرکدام از این شخصیتها به نحوی در جوئل و الی تغییرات بنیادین و اساسی ایجاد میکنند که حضور آنها را معنادار ساخته و به روایت کلی اصلی کمک بسیاری کرده است. بازی The Last of Us جزو بهترین بازی های داستانی پلتفرم استیم محسوب میشود چون توانسته است یک داستان انسانی و احساسی را در دل یک دنیای بیاحساس و مرده روایت کند.
7) Baldur’s Gate 3

تنها بستر و مدیومی که این اجازه را به مخاطب میدهد که در نقش راوی قرار بگیرد، مدیوم بازیهای ویدیویی است. مدیومی که در آن مخاطب همقدم با روای اصلی قرار میگیرد تا شخصیت و قصه خاص خود را روایت کند. اتفاقات آن را آنگونه که دوست دارد پیش ببرد و عواقب آن را نیز به جان بخرد. بازی Baldur’s Gate 3 جدیدترین ساخته استودیو لارین که بر اساس بازی رومیزی دانجنز اند دراگونز ساخته شده، به بهترین شکل چنین بستری را برای بازیکن فراهم میسازد.
داستان کلی این اثر درباره شخصیتی است که بازیکن آن را ساخته و طراحی میکند که پس از حمله موجودات بیگانه یک نوع انگل در بدن آن قرار گرفته که به مرور او را تبدیل به بردهای برای این موجودات میسازد. هنگامیکه سفینه این موجودات توسط گروهی اژدها سوار مورد حمله قرار میگیرد، فرصت فرار برای شخصیت اصلی و یک سری زندانی دیگر فراهم میشود که حالا باید دنبال راهی برای از بین بردن این انگل پیدا کنند.
هر چقدر در بازی بالدورز گیت 3 به پیشروی ادامه بدهید، داستان اصلی و اتفاقات فرعی شخصیتها و شهرها عمیقتر و گستردهتر میشود. در تمامی روند پیشروی بازی نیز بازیکنان توانایی این را دارند تصمیمگیرنده نهایی باشند که چه اتفاقی رخ بدهد و داستان بازی به چه سمتی کشیده شود. این اثر یکی از غنیترین نقشآفرینیهای یک دهه اخیر است که دست بازیکن را در انتخاب بینهایت باز گذاشته و روایت این داستان را تبدیل به یک تجربه جذاب برای بازیکنان ساخته است.
8) God of War: Ragnarok

پس از موفقیت بازی God of War که در سال 2018 منتشر شده بود و پایانبندی که برای این اثر در نظر گرفته بودند، ساخته شدن دنباله این اثر قطعی بود. همانطور که بسیاری از طرفداران پیشبینی میکرد، دنباله این اثر حول رگناروک یا آخرالزمانی که در اساطیر نورس روایت شده میچرخید که در بازی God of War: Ragnarok کریتوس و آتریوس عامل اصلی شروع شدن این آخرالزمان هستند که اولین اتفاق مهم آن، یعنی مرگ بالدور در نسخه قبلی رخ داده بود.
از نظر داستانی، بازی گاد آف وار: رگناروک تغییر مثبت بزرگی که به تناسب نسخه قبلی داشت، شخصیتپردازی عمیقتر و بهتر کریتوس و رابطه او با آتریوس بود. تیم داستاننویسی سانتا مانیکا توانستهاند یک رابطه پویا و جذاب برای کریتوس و آتریوس را طراحی کنند که در مسیری که این دو شخصیت قرار میگیرند از نظر عاطفی و ذهنی با چالشهای فراوانی مواجه میشوند. چالشهایی که در نتیجه آن شاهد رشد شخصیتی آتریوس و همینطور قویتر شدن بعد انسانی کریتوس نیز هستیم. این شخصیتپردازی صرف به دو کاراکتر اصلی متوقف نمیشود و اکثر شخصیتهای این بازی شاخ و برگ تازهای به خود گرفتهاند و بیش از پیش قابل لمس شدهاند.
از نکات برجسته دیگر داستان بازی God of War: Ragnarok میتوان به مأموریتهای فرعی اشاره کرد که هرکدام آنها بستری را فراهم میسازد تا با شخصیتهای جانبی بازی در داستان اصلی نقش کمتری دارند آشنا شویم. شخصیتهایی که هرکدام تحت تأثیر تصامیم و اتفاقات داستان اصلی قرار گرفتهاند و هویت آنها را در طول بازی تغییر میدهد. تغییراتی که نه سرسری، بلکه فکرشده و عمیق هستند. از این جهت که از بازی God of War: Ragnarok بهعنوان یکی از بهترین بازی های داستانی استیم میشود یاد کرد.
9) Silent Hill 2: Remake

یکی از مهمترین و بهترین عناوینی که در سال 2024 روانه بازار شد، بازی ترسناک روانشناختی Silent Hill 2: Remake بود. این بازی نمونه خوبی از بازسازی یک اثر کلاسیک است که تمامی مکانیزمهایی که تاریخ مصرف آنها گذشته است را با گیمپلی مدرن عوض کرده و در عین حال بزرگترین نقطه مثبت این اثر که داستان آن باشد را تمام و کمال، بدون هیچ کمی و کاستی در بازی قرار داده است. داستان بازی درباره جیمز ساندرلند است که چندین سال پس از مرگ همسرش، نامهای از سمت همسرش دریافت میکند که او را به شهر سایلنت هیل میکشاند.
داستان بازی سایلنت هیل 2 با الهام از کتاب جنایات و مکافات نوشته فئودور داستایوفسکی خلق شده است. این بازی نگاهی عمیق به ناخودآگاه و نیمه تاریک ذهن انسان که فروید آن را Id نامگذاری کرده میاندازد و تمام اتفاقات، طراحی بصری و روند پیشروی شخصیتها بر پایه این نظریه روانشناختی خلق شده است. جیمز ساندرلندی که در طی این چند سال آنقدر میل و نیازهای خود را سرکوب کرده که حالا از بخش ناخودآگاه ذهنش به دنیای واقعی سرازیر میشود.
چیزی که بازی Silent Hill 2 را تبدیل به یکی از بهترین بازی های داستانی استیم میسازد انسجام در استفاده از هر نوع روایت داستانی ممکن در یک بازی ویدیویی است. در این اثر طراحی محیطی، طراحی دشمنها، سکانسهای سینمایی و جزئیاتی که در بازی میبینم همه در اختیار داستانگویی قرار دارند و همه آنها نکاتی برای عمیقتر ساختن داستان این اثر است. بدون شک بازی سایلنت هیل 2 بهترین و عمیقترین داستانگویی را در بین تمامی آثار ترسناک دارد.
10) BioShock

بازی بایوشاک جزو اولین آثار تراز اول دنیا بود که توانست یک روایتی را در خود جا دهد که بجز مدیوم بازیهای ویدیویی، روایت آن در قالب دیگر شلخته و بیتأثیر میبود. بزرگترین نقطه قوت این اثر درکنار داستان غنی که دارد، سبک روایی خاص است که باعث شده بازی بایوشاک تبدیل به یک تجربه متفاوت، خاص و فراموشناشدنی شود. داستان بازی از جایی شروع میشود که شخصیت اصلی بازی پس از سقوط هواپیما، به شهر زیر دریایی بنام Rapture پناه میبرد اما متوجه میشود که برای فرار از اینجا باید تلاش کند.
هسته اصلی داستان بایوشاک درباره آزادی فردی است. بهقول اندریو رایان، آنتاگونیست بازی بایوشاک، یک انسان انتخاب میکند اما یک برده فرمان میبرد. بازی با روایت متفاوت و خاصی که دارد، نه تنها یک داستان جذاب درباره آزادی فردی را به تصویر میکشد بلکه کاری میکند تا بازیکن پس از تجربه این اثر، مدتها به آزادی فردی که خودش دارد فکر کند. آیا واقعا ما آزاد هستیم یا صرفاً توهم آزادی را داریم که هر کاری بخواهیم میتوانیم انجام دهیم؟ این سوال مدام پس از تجربه بازی بایوشاک در ذهن بازیکن مرور خواهد شد و او را وادار میکند تا جوابی برای این سوال پیدا کند.
بازی بایوشاک در عوض روایت داستان از طریق سکانسهای سینمایی، ترجیح داده تا روایت داستان را در دل گیمپلی قرار بدهد و با قرار دادن بازیکن در شرایط و لحظات متفاوت، داستان را به پیش ببرد. قطع نشدن گیمپلی بازی در حالی که شخصیتهای دیگر این اثر به روایت حوادث این شهر میپردازند یا بازیکنان یادداشتهای صوتی را در محیط پیدا میکند از دیگر دلایلی است که بازی بایوشاک را بهعنوان یک اثر هنری تمام و کمال میشناسند. بازی بایوشاک یکی از بهترین بازی های داستانی استیم است که تجربه آن را نباید از دست بدهید.
11) Planescape: Torment

خیام، شاعر و دانشمند پارسیزبان در یکی از رباعیات خود اشاره به ندانستن دلیل زندگی میکند. «وز هیچکسی نیز دو گوشم نشود، کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود» از یک جایی به بعد انسانها باید معنایی برای وجودیت خود در این زندگی پیدا کنند. هدفی برای دنبال کردن یا طرز فکری برای زیستن. بهقول نیچه، زندگی معنایی ندارد پس ما باید به آن معنا ببخشیم. در پی این معنا ما یک فلسفه زندگی برای خود خلق میکنیم که در تکتک لحظات عمرمان با ما هست.
بازی Planescape: Torment دقیقاً تجربه مشابهی را به بازیکن ارائه میدهد. شما کنترل شخصیتی را برعهده دارید که در یک سیاره گیر افتاده و هنگام به هوش آمدن متوجه میشوید که حافظه خود را از دست دادهاید. در طول بازی این شما هستید که هویت این شخصیت را شکل میدهید و بهعبارتی خود را در قالب این آواتار قرار میدهید تا به تجربه بازی بپردازید. این بازی نقشآفرینی غنی آزادی بیحدی به شما میدهد که تصامیم مختلف را اتخاذ کنید و همانطور که دوست دارید بازی را تجربه کنید.
اما چیزی که این اثر را تبدیل به یکی از بهترین بازی های داستانی استیم میسازد عمق فلسفی آن است. مکتبهای مختلف فلسفه از نیهیلسم و ابزوردیسم گرفته تا اگزیستانسیالیسم و مادهگرایی در این بازی وجود دارد. بازیکنان با مطالعه همه این مکاتب فسلفی در نهایت تصمیم میگیرند کدام یک را برای پیشبرد حوادث داستانی انتخاب کنند. بازی Planescape: Torment به مثابه پاس کردن چند واحد درس فلسفه در دانشگاه عمق دارد که تجربه خاص و متفاوتی را رقم میزند.
12) Immortality

سم بارلو یکی از خلاقترین کارگردانهای صنعت گیم است که بخاطر ساخت آثار متفاوت و خاصی که دارد شناخته میشود. در بازیهای او شما باید به تماشا و شنیدن صحبتهای شخصیتهای مختلف که دیالوگ و حرفهای آنها از قبل ضبط شده است بپردازید و تلاش کنید تا آنها را همانند یک کارآگاه زیرک و خبره کنارهم قرار بدهید. آخرین ساخته سم بارلو، Immortality از قضا بهترین بازی او نیز است که یک داستان کلی را به چند بخش تقسیم کرده و آن را از بعدهای متفاوتی روایت میکند.
داستان این بازی درباره بازیگر جوانی است که پس از حضور در سه فیلم متفاوت بهطرز عجیبی میمیرد و بازیکنان باید تلاش کنند حوادثی که منجر به این اتفاق شده است را پیدا و با قرار دادن آنها کنار هم این معمای بی سروته را حل کنند. درحالیکه بازیکن درگیر یادگیری مکانیزم بازی برای ترتیب درست این لحظات و سکانسها است، یک لایه زیرین و عمیقتر نیز به بازی اضافه میشود که پیچیدگی و سردرگمی در این روایت چندلایه و در همتنیده را بیشتر میسازد.
بازی Immortality نگاهی عمیق به خواست بشر برای زندگی ابدی است. گاهی با تلاش برای رسیدن به موفقیت و ثبت اسم خود در تاریخ و گاهی بهصورت علمی که تلاش میکنند تا پیدا کردن راهی مانع بالا رفتن سن و در نهایت به زندگی جاودان برای بشریت برسند. چیزی که این اثر میخواهد نشان بدهد این است که زمان به بسیاری از چیزها معنا میدهد. تمام شدن لحظات خوب باعث میشود از تجربه آن لذت ببریم و منتظر لحظات خوش بعدی باشیم چون میدانیم روزی خواهیم مرد. زندگی ابدی بسیاری از چیزها را بیمعنی میسازد و این اثر قصد دارد آن را به تصویر بکشد.
13) NieR: Automata

عنوان NieR: Automata یکی دیگر از بازیهایی است که روایت و داستان آن با فلسفه اگزیستانسیالیسم درهم تنیده شده است. عنوان اکشن و نقشآفرینی جذابی که یک داستان چندلایه و پیچیده را از بعد چند ربات ساخته بشر روایت میکند. رباتهایی که به مرور با موضوعاتی چون عواطف و دلیل زندگی مواجه میشوند و ترتیب این حوادث کاری میکند تا بازیکن نیز همراه با آنها دچار بحران هویتی شود.
بازی NieR: Automata درباره بازپسگیری زمین توسط انسانها پس از حمله رباتهایی که موجودات فضایی ساختهاند است. برای کاهش تلفات جانی و حفظ نسل بشر، انسانها رباتهای مبارز و هوشمندی را طراحی کردهاند تا به مبارزه به این ماشینها و رباتها بپردازد تا زمین را دوباره برای بقا و زندگی انسان آماده کنند. اما در این مسیر، بازیکنان در کنار رباتها متوجه میشوند که رباتهای دشمن دچار تغییرات عجیبی شدهاند. دیگر آن خوی وحشیگری خود را ندارند و یک سری عواطف انسانی مانند عشق و دوست داشتن را تجربه میکنند.
چیزی که تجربه و داستان این اثر را متفاوت میکند و آن را در بین بهترین بازی های داستانی استیم قرار میدهد، نگاهی مجدد به یک سری مسائل و عواطفی است که انسانها آن را به شکلی که است قبول کردهاند. وقتی بازیکن با این مسئله مواجه میشود که ماشینها نیز میتوانند این عواطف را تجربه کنند، انسان بودن و موجوداتی که خود را هومو سپینس مینامد با این بحران مواجه میشوند که چه چیزی واقعاً ما را متمایز میسازد. آیا واقعاً ما موجودات خاصی هستیم یا صرفاً به خودمان تلقین کردهایم که به خاطر این نکات ما موجودات برتر یا خاص هستیم؟
14) Pentiment

بازی Pentiment یک اثر مستقل و جذابی بود که استودیوی آبسیدین آن را به کارگردانی جاش سویر ساخت. عنوانی که سویر برای مدتهای طولانی قصد ساخت آن را داشت اما بهدلیل خاص بودن بیش از حد، پیدا کردن ناشر برای آن سخت بود. تا اینکه این استودیوی توسط مایکروسافت خریداری شد و پلتفرم گیمپس بستری بود که جاش سویر میتوانست این اثر را روی آن منتشر کند. بازی Pentiment درباره یک نقاش قرون وسطایی است که برای کسب تجربه به یک کلیسای دورافتادهای میرود اما درگیر یک پرونده قتل عجیب میشود.
یکی از همکاران او به طرز عجیبی در کلیسا کشته شده و حالا استاد او متهم به ارتکاب این قتل شده است. قهرمان داستان، آندریس تصمیم میگیرد تا شخصاً این مسئله را پیگیری کند تا بتواند قاتل اصلی را پیدا و استاد خود را بیگناه ثابت کند. داستان و روایت بازی Pentiment درباره عواقب کارها و تصامیمی است که میگیریم. هر کاری که انجام دهیم، چه خواسته باشیم چه بر ما تحمیل شده باشد، عواقبی اجتنابناپذیر دارد که باید آنها را نیز با جان و دل قبول کنیم.
روند این بازی به شکلی است که در طول روز، شما باید با شخصیتهای مختلف صحبت کنید یا به جای مختلفی بروید تا مسئلهای را بررسی کرده و سرنخ تازهای به دست آورید. اما بازی همیشه شما را در دوراهی قرار میدهد. اگر با یکی از شخصیتها صحبت کنید، فرصت گشتن یک محیط مهم را از دست میدهید یا صحبت کردن با شخصی منجر میشود تا یک سری افراد با شما دشمنی پیدا کنند. این موضوع باعث میشود تا هیچوقت کامل به تصمیم نهایی خود اعتماد نکنید چون شما هیچوقت قادر به درک تمامی جوانب این پرونده نخواهید شد.
15) Dark Souls

بسیاری سری دارک سولز را بخاطر باسفایتها و سختی طاقتفرسای آن میشناسند. میازاکی در این بازی از سبک خاص روایی استفاده میکند که چارچوبهای استاندارد داستانگویی را شکسته است و با این حال یکی از غنیترین و تاریکترین داستانها و جهانهای بازی را به تصویر میکشد. روایتی که از اول تا پایان آن، همانند گیمپلی اثر چیزی جز درد و رنج برای گفتن ندارد. و صد البته پایانبندی که بازیکن را به یک پوچی مطلق میرساند.
داستان بازی درباره شخصی گمنام است که عازم سفری میشود تا تبدیل به ارباب روشنایی یا تاریکی بعدی شود. برای رسیدن به این مقام، بازیکن باید از صد هزاران دشمن و چندین باسفایت عجیب و دیوانهکننده بگذرد. باسفایتهایی که هرکدام داستانی تلخ و غمانگیز برای روایت کردن دارند. شخصیتهایی که بعد از کشتن آنها، به سوگشان خواهید نشست که چه سرنوشت تلخی را چشیدهاند که اینجا مقابل شما ایستادهاند.
نیهیلسم یا پوچگرایی در پوست و خون قصه دارک سولز جریان دارد. هیچ رستگاری در این بازی رخ نمیدهد و شخصیتهایی هم که به اندک رستگاری میرسند بهای سنگینی برای آن پرداخت میکنند. تمامی شخصیتهایی که به دنبال چیزی هستند، منجمله شخصیت اصلی، در نهایت به آن میرسند اما نه به شکلی که تصورش را داشتند. پیام اصلی که داستان دارک سولز میرساند این است که گاهی هرچقدر تلاش و کوشش کنیم، اهمیتی ندارد چون چرخه روزگار بالاخره آن را نابود خواهد ساخت.
جمع بندی
این بود لیستی از بهترین بازی های داستانی استیم که حتماً باید تجربه کنید. در این مطلب تلاش کردیم تمرکز را روی معرفی بازیهای تراز اول و چند عنوان مستقل بگذاریم و بازیهایی در سبک و ژانرهای مختلف را برایتان معرفی کنیم. قطعاً عناوین بیشماری هستند که داستان جذابی برای روایت دارند که در این لیست حضور ندارند. در بخش کامنتها برایمان از بهترین داستانهایی که در بازیهای ویدیویی تجربه کردید بنویسید.
سوالات متداول در رابطه با این محتوا
دیدگاه کاربران
تعداد دیدگاه کاربران: 1 دیدگاهKeyvan
A plague tale بهترین سری گیم کل زندگیم بود
متوجه نمیشم چرا اینقدر اندر ریتده
اگه دنبال یک تجربه احساسی زیبا هستین به شدت توصیه میکنم